تبلیغات
آتش عشق
آتش عشق




دوست دارم [شعر , ]



به جنگل های بهاری و به مستی
به آن عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می پرستم
پس
دوستت دارم
نه برای آنچه که هستی
 بلکه برای آنچه که هستم
وهنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون به هیچ تماسی , کلامی و یا اشاراتی
به این کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت
به همین معنا باشد
           
تقدیم به عزیزتر ازجانم ((سحر خودم)) 


نوشته شده توسط آتش عشق در  شنبه 17 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تقدیم به سحر خودم [عمومی , ]



روزی که به دنیا امدی داشت بارون می امد ولی هوا ابری نبود . میدونی
چرا؟آن روز فرشته ها داشتن ازاون بالا گریه میکردن . چون یکی
   ازاونا کم شده بود.
          
             
                      تقدیم به فرشته زندگیم سحر
                                   


نوشته شده توسط آتش عشق در  پنجشنبه 15 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




دوست داشتن واقعی [شعر , ]



زندگی را دوست دارم نه در قفس   

بوسه را دوست دارم نه در  هوس

تو  را دوسـت دارم تا آخرین  نفس



نوشته شده توسط آتش عشق در  پنجشنبه 15 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




نصیحت رهگذر به ما آدم ها [حكایت عشق , ]



خوشبختی ....
در شب تاریک و بی ستاره
             خسته از غم های روزگار
                               کنار تخته سنگی نشسته بودم
سواری بر اسب خوشبختی می تاخت
از سوار پرسیدم:
    ای سوار از چه است که من هرگز خوشبخت نمی شوم
سوار گفت:ای دوست حقیقتی را بگذار برایت باز گو کنم
دراین دنیاهرگز به کسی دل نبندچون دنیاآنقدرکوچک است
که دو دل در کنار هم جایی نخواهند داشت
و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا نشو ....
چون دنیاآنقدر بزرگ است که دیگر او را نخواهی دید


نوشته شده توسط آتش عشق در  سه شنبه 13 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




من [شعر , ]



 

من سراپا عشقم
من پر از تصویرم
من پراز همهمه ی شوق یک تصمیمم.
من پر از فریادم
آتشی بی تابم
دل تو جنس بهار
نخورد آتش من بر بالت!؟
تو پر از خواستنی
شعر پرواز منی
من سراپا اشکم
من پر از آغازم
من فقط عشق رسیدن به تو در خود دارم.


نوشته شده توسط آتش عشق در  دوشنبه 12 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




دیوانگی برای عشق [حكایت عشق , ]



در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک،،،

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم

می گذارم!!!

از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند که او چشم بگذارد،،،

دیوانگی جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن،

یک،،،دو،،،سه،،،

همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد،هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود،،،

هفتاد و نه،،،هشتاد،،،هشتاد و یک،،،

همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید،،،

نود و پنج،،،نود و شش،،،نود و هفت،،،

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

دیوانگی فریاد زد :   دارم می آیم،

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود،زیرا تـنبلی تـنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود،لطافت که به شاخ ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،دروغ را تهه دریاچه،هوس را مرکز زمین،خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما" باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.دیوانگی شاخه ای چنگک ماننده را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،دوباره و دوباره،،،تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد،عشق از پشت بوته های گل بیرون آمد،با دست هایش  صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

دیوانگی گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی

می توانی راهنمای من باشی،،،

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او،،،

 

 
با تشكر از تمام دوستانی كه قلم به دست میگیرند و از عشق و محبت می نویسند


نوشته شده توسط آتش عشق در  دوشنبه 28 آذر 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




در مخفی توفیق [عمومی , ]



همیشه از انسان موفق می پرسند: راز موفقیتتان چیست؟

اما هرگز از انسان شکست خورده نمی پرسند: راز شکستتان چیست؟

دلیل آن آشکار است و تازه در خور توجه نیز نیست.

برای هر انسانی توفیقی هست. هر چند که انگار این توفیق در پس در یا دیواری پنهان شده است.

اگر شکست خورده باشید و به موفقیت دیگران نفرت بورزید، راه موفقیت خود را مسدود می کنید. اکنون خدا نه تنها آنچه را برای دیگران کرده، بیش از آن را برای من نیز می کند.

آن کلامی که بارقه ای از تحقق آرزو در آن باشد، امورتان را دگرگون می کند.

شور و شوق نسبت به هر کاری که انجام می دهید در مخفی توفیق را به رویتان می گشاید

راز موفقیت این است که آنچه را انجام می دهید برای دیگران جالب توجه کنید. خود علاقمند باشید، دیگران نیز علاقمند خواهند شد.

معمولا حالتی خوشایند یا یک لبخند، در مخفی توفیق را می گشاید

چینی های می گویند: مردی که چهره ای بشاش ندارد نباید مغازه باز کند

زندگی در گذشته، و ناله و مویه از بد اقبالیها، پیرامون شمادیواری بلند میکشد

با گفتگوی فراوان در این باره، نیروی خود را هدر می دهید و مدام به بن بست بر می خورید

راز کامیابی، راهی است مستقیم و باریک

جاده جذبه عاشقانه و توجه ناگسسته

تنها آن چیزهایی را به خود جذب می کنید که بی نهایت به آن می اندیشید.

پس اگر مدام به تنگدستی بیندیشید ، تنگدستی را به خود جذب می کنید. اگر مدام به بی عدالتی بیندیشید، بی عدالتی بیشتری را به سوی خود می کشانید.

نفوذکلام خودتان، موانع را نابود می کند و سدها را از میان بر می دارد.

پس اکنون بیاید با هم ندا در دهیم که حصارهای تنگدستی و تاخیر هم اکنون فرو می ریزند و من در پرتو لطف الهی به " زندگی و سرنوشت الهی خود" وارد می شوم.



نوشته شده توسط آتش عشق در  دوشنبه 23 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




راه و رسم عاشقی [دكلمه , ]



چند زمانی است كه آرزو را تنپوش قلب و ذهن خویش كرده ای ؟ ... آیا تا كنون به بستر ذهن فكر كرده ای ؟ و تا كنون اندیشیده ای كه رسالت انسانی « من » چیست ؟ برای دستیابی به وارستگی باید عاشق بود ! عاشق خویشتن ! نه عاشق خویشتنی به خواسته دون نگری ! تكبر نه .... خودبینی و خودپروری نه ... باید ارج نهیم به « خویشتن » . پله های صعود به شادی همان درجات رسیدن به خداوند مطلق روح و جان است .... خدا را درك كنیم ... خدا را قرائت نمی شود كرد ! خدا دیدنیست ! خدا نزدیكترین حس بشری به « خویشتن » است .... « زمان » واژه تكرار ناپذیر هستی را ارج بنهیم ! تمام زندگی تجربه است ... در بستر سیال زندگی غوطه ور شویم تا آتش هوسهای ویرانگر پلیدی ذهن را امواج رودخانه مهربان تعدیل كنند .... به گل نرگس كنار رودخانه احترامی زیاد میگذارم ! زیرا كه مرا به یاد نارسیس می اندازد ... همانی كه « خویشتن » را شناخت و واله شد ! درقفس هم می توان گل نرگس رویاند ... عاشق باید بود.... شكرگذار باید بود.... خدا را باید باور داشت ...



نوشته شده توسط آتش عشق در  دوشنبه 23 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

آتش عشق (33)


موضوعات

عمومی (4)
حكایت عشق (9)
شعر (8)
دكلمه (12)


 آرشیو

دی 1384 (5)
آذر 1384 (1)
آبان 1384 (3)
مهر 1384 (24)


صفحات

1 2 3 4 5





لینكستان

  دردل های یک دیوانه

  دردل های یك دیوانه

  گل و گلدون

  پایان یك عشق

  با تو من عاشق ترینم

  فقط بخاطر تو

  و فقط سكوت

  سیمرغ





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی